احمد بن محمد ميبدى

102

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ . پيغمبر آنها ( شموئيل ) به آنان گفت خداوند طالوت را بر شما پادشاه قرار داده ، گفتند : او چگونه پادشاه ما باشد درصورتىكه ما از او سزاوارتريم كه او نه از سبط پيغمبر است و نه از سبط پادشاه و نه آنكه مال زياد دارد ! - چون طالوت از نواده‌هاى بنى يامين بود كه آب‌فروش بود و به همين نظر او را ( ايّاب ) گفتند و در سبط او نه پيغمبرى بود نه پادشاهى . چون پيغمبرى در سبط لاوى بود كه به موسى رسيد و پادشاهى در سبط يهودا بود كه به داود رسيد ، پيغمبر گفت خداوند طالوت را بر شما برگزيده و او را فزونى در دانش و در جسم و قد و بالا داده و خداوند به هر كس كه بخواهد ملك خود را مىدهد و او فراخ توانا و دانا است . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 245 - مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً . . تا آخر آيه . خداوند در اين آيت بندگان را مىنوازد ، هم توانگران را و هم درويشان را ، توانگران را مىنوازد كه از آنها وام مىخواهد و وام از دوستان خواهند ، و درويشان را مىنوازد كه وام را از بهر ايشان مىخواهد و تا عزيزى نباشد براى او درخواست وام نكنند ، و گاه ضرورت باشد كه وام از غير دوستان خواهند ، چنان كه مصطفى درع خود را نزد يهودى گرو گذاشت و وام گرفت ! لطيفه - يا - كرامت : روزى على مرتضى ( ع ) در خانه شد ، ديد حسن و حسين پيش فاطمهء زهرا گريه مىكنند ، پرسيد روشنائى چشمان من و ميوهء دل و سر و جان من چرا مىگريند ؟ فاطمه گفت : اين‌ها گرسنه‌اند و يك روز گذشته كه هيچ نخورده‌اند ! على پرسيد اين ديگ بر سر آتش چيست ؟ گفت : در ديگ تنها آب است كه براى دل خوشى فرزندان بر سر آتش نهاده‌ام ! على دلتنگ شد عبائى داشت به بازار برد و بفروخت و با شش درم بهاى آن خوراكى خريد و بسوى خانه باز مىگشت كه سائلى مىگفت : آيا كسى در راه خدا وام مىدهد كه چند برابر گردد ؟ على همه آن خوراكى به او داد و چون به خانه بازگشت فاطمه پرسيد آيا توفيق يافتى و چيزى آماده كردى ؟ گفت آرى ليكن همهء آن را به بىنوائى دادم فاطمه گفت : چه خوب كردى ، تو هميشه توفيق به كار خير مىيابى ! - على برگشت كه براى نماز به مسجد شود در راه كسى را ديد كه گفت يا على اين شتر را من فروشم ، على گفت : نتوانم خريد كه بهاى آن ندارم ، آن كس گفت : به تو فروختم تا هروقت كه غنيمتى يا عطائى از بيت المال به تو رسد به من بازدهى ! على آن شتر را به 60 درم خريد و فرا پيش كرد كه ناگهان كس ديگر رسيد و گفت يا على اين شتر را به من به فروش ، على گفت فروختم ، به چند مىخواهى ؟ گفت 120 درم مىخرم على راضى شد و پول را گرفت نيمى از آن به برگشت وام داد و نيم ديگر را به كار خود برد كه محمّد ( ص ) رسيد و قصّه را از على شنيد و فرمود : فروشنده جبرئيل و خريدار ميكائيل بوده و اين آن وامى بود كه به آن سائل دادى ! وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ . . تا آخر آيه . . قبض و بسط در دست خدا است ، كار او دارد و حكم او راست ، يكى را دل از شناخت خود دربند گيرد ، يكى را در انس بر او گشايد ، يكى در تنگناى ترس سرگردان ، و يكى در ميدان اميد شادان ، يكى از قهر قبض وى هراسان ، يكى بر بسط مهر او نازان ! پير طريقت گفت : خدايا گهى به خود نگرم ، گويم از من زارتر كيست ؟ گهى به تو نگرم گويم از من بزرگوارتر كيست ؟ گاهى كه به طينت خود افتد نظرم * گويم كه من از هرچه به عالم بترم ! چون از صفت خويشتن اندر گذرم * از عرش همى به خويشتن درنگرم !